ببین مارا ببین ما را که چگونه بر روی خارها خفته ایم ما را ببین که چطور با احشام آمیخته ایم خار در جگر می کنیم .
ما از تماشای جان دادن یک گنجشک لذت می بریم ما دگر رنگ ها را نمی بینیم به کویر خوشیم و از سبزی گریزانیم خار و خاشاک را به تن می مالیم و خرامان مست می شویم از لجن زار می نوشیم و سنگ به خورشید می زنیم .
برادر جان ببین مارا ببین حال زار ما را ... همانند مار می خزیم و نیش زبانمان غزال عشقمان را کشته . دل ما سنگ است و مرگ می تراود در رگهایمان شیطان قدم می گذارد .
امروز خدا این جا نیست او را کشتیم و کسی نیست که ما را به جرم قتل خدا به دار آویزد چرا که قتل خدا گناهی نیست !!!

نوشته شده توسط احسان در شنبه نوزدهم بهمن 1387 ساعت 14:8 موضوع | لینک ثابت
این اتفاق چند شب پیش واسم اتفاق افتاد خیلی حالم رو گرفت (واقعی واقعیه)
سه شنبه ایی داشتم زیر پل کالج قدم می زدم سرم پایین بود یه صدایی گفت فال می خری آقا؟سرم رو که بالا آوردم دیدم یه دختر همسن و سال خودمه صورتش رو با شال پوشونده بود از چشماش معلوم بود که دختر زیباییه. فال رو خریدم بهش گفتم بهت نمی خوره فال بفروشی ؟
گفت دانشجوم
گفتم منم دانشجوام !!!! رفت....
مونده بودم برم دنبالش یا این که فکر می کنه مزاحمم دلو زدم به دریا و رفتم
گفتم خانم چند لحظه میشه وقتتونو بگیرم تو فال من نوشته با کسی که این فالو بهتون داده رفیق شو گفت اگه می خواستم با کسی رفیق شم فال نمی فروختم
گفتم پس بگو فقط چرا ؟
گفت : دانشجویی ؟
گفتم : آره
گفت : تو شهر غریب ؟
گفتم : آره
یه لبخند معنی دار زد و رفت .........

نوشته شده توسط احسان در جمعه بیست و هفتم دی 1387 ساعت 0:13 موضوع | لینک ثابت
من در این شب زاده شدم .
شب تنهایی بی پایانی که در آن هیچ صدایی نرسد از بالا.
رنگ شب سرخابی است .
کوچه ها تاریک اند.
و در آن تاریکی دختری پاک سرشت می گرید.
گوش کن به صدای ناله
تو مرا در ناله ها خواهی یافت .
آه .... بغض من هم ترکید .
تاریکی خوبست گر نگذارد اشکم دیده شود
و چه خوبست که من در شب زاده شدم
آری شب تاریک برای پنهانی اشک

نوشته شده توسط احسان در پنجشنبه پنجم دی 1387 ساعت 0:1 موضوع | لینک ثابت
چیزی نیست عزیزم باباش از گشنگی مرده.... برو مامی صدات می کنه باید آب پرتقالتو بخوری دیر نشه یه وقت !!!!

نوشته شده توسط احسان در شنبه ششم مهر 1387 ساعت 2:28 موضوع | لینک ثابت
لحظه ها در طلب اند . روزها می گذرند . فصل ها می آیند کاش می شد که در این فاصله ها پنهان شد کاش ما هم مثل آن قوی سپید در پی موسم کوچ زین برکه پست و دنی آواز صفر می خواندیم ..
آری آغاز سفر . و چه خوش آوازی است که در آن قافیه ها دلشادند بسه دیگر تا کی چو اسیران باشیم پای در بند دست در غل و زنجیر زمین . جای ما آن بالاست . خانه ای در پس ابر جای ما آن بالاست.....

قشنگ نبود ببخشید اومد تو مخم نوشتم ..
نوشته شده توسط احسان در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 ساعت 23:3 موضوع | لینک ثابت
برایمان ساز بزن، ساز تو نغمه زندگی ماست، ساز بزن با همین سرخوشی کودکانه...زندگی ما به ساز تو بسته است...حتی اگر خورشید غروب کند....برایمان ساز بزن

نوشته شده توسط احسان در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 ساعت 1:49 موضوع | لینک ثابت
چی بگم؟وقتی که دیگه روحی نیست.جانی نیست.
وقتی لیوان آب توی دستت جا نمی گیره
وقتی نفس توی سینه ات آروم نمی گیره
یا خون توی رگهات جریان نمی گیره
وقتی توی قلبت یه ستاره ام نمونده
وقتی چشمات فقط انو نداره
هنوزم داره دنبالش می گرده
وقتی چشمات توی روز روشن ماه رو می بینه
وقتی سینه ات میخواد از درد بازم بگیره
زندگی دیگه به چی می مونه!
زندگی با این همه غم نمی ارزه
وقتی توی دست هات پر از هیچه
دیگه از روح چیزی نمونده
وقتی فردا قراره خاک شه
وقتی جسم خسته زیر آوار زمون تنها مونده
آره!دیگه از این روح داغون هم چیزی نمونده
وقتی همه جا پر غمه
روح غمه
نفس غمه
عشق غمه
آخ!این غمه که داره گردن می زنه
وقتی غم پاشو محکم روی سینه ات گذاشته
بجز تسلیم ازت چیزی نخواسته
چرا گردن نمی ذاری؟دستاتو بالا نگه نمی داری؟
آره بسه!بذار این غم دیگه روحت رو برداره از اینجا ببره
شاید اونجا سفید تر از برف باشه
اما این غم نامرد تورو به غمستون می بره
داغ نیستون رو روی داغات می ذاره

نوشته شده توسط احسان در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 ساعت 23:48 موضوع | لینک ثابت
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان میکنند
دست خون آلود را خود را پیش چشم خلق پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا آنچه این نامردمان با جان انسان میکنند
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری صوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفنگو از مرگ انسانیت است
هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا آنچه این نامردمان با جان انسان میکنند

نوشته شده توسط احسان در جمعه دهم اسفند 1386 ساعت 12:26 موضوع | لینک ثابت

زندگی گردنه ایست
که همه پیچ و خم است
مثل یک گردنه کوه که تو را خواب کند
زندگی ترسیمی است که زوایای خیالین حقیقت را به نمایش دارد
زندگی تفسیریست به معنای
شکستن
لغزش
زندگی لبریز است از نیرنگ
خیانت و سراب
زندگی جام شرنگ تلخیست که به اجبار به کامت ریزند
زندگی تجربه ایست که نمی ارزد
زندگی نی لبک ایست که در آن میدمی اما نه به میل
زندگی کشتی در حال شکستن در موج
زندگی بیشه سبزیست
از برای گرگان شغالان خوکان
که به ضاهر انسان میدرند انسان را
ولی انگار حقیقت اینست
زندگی مردابیست که تو را میبلعد در خود
وقتی که دگر نور نداری در دست
زندگی صورتکیست که تورا میخواند
اما
وقتی که شدی خوب به آن نزدیک و گرفتیش به بر
زندگی صورتکیست که تو را میترساند
زندگی پیچش تدریجی مرگست زپا تا سر تو
زندگی یک تپشست
و سپس آهیست
آن
... زندگی قصه تلخیست که از آغاز است
نوشته شده توسط احسان در جمعه سوم اسفند 1386 ساعت 2:7 موضوع | لینک ثابت
من و تو از همدیگه نفرت داریم مگه نه ؟

نوشته شده توسط احسان در جمعه نوزدهم بهمن 1386 ساعت 0:9 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

خدا مرا از بهشت راند ، از زمین ترساند شما مرا از زمین راندید از خودتان ترساندید من اینک کنار شیطان آرام گرفتم که نه مرا از خویش میراند و نه از هیچ می ترساند
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
<-BlogCustomHtml->